تبلیغات
سوک سوک

چهارمین سوک سوک

دوشنبه 17 مهر 1391 نویسنده: سوک سوک |

سلااااااااااااااام
خواسم بگم یه مسابقه کتاب خوانی دیگه شروع شده شاید شرکت کردم
به آدرس زیر:
www.attarlibrary.ir

بای بای

   


سومین سوک سوک

سه شنبه 4 مهر 1391 نویسنده: سوک سوک |

سلام
امروز واسه من روز گندی بود
امروز من و کلی اتفاقای بد افتادیم
با پای خیس رو زمین لیز خوردم کلی کج و ماوجم الان!!!!!!!!!!!
بجاش تولد دختر کوچولوی خوشبخته
قراره گلکسی اس 2 بگیرم شاید البته
کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد رو توی کتابی به اختصار دوست داشتم بخونم ولی هنوز پیداش نکردم در به در دنبالشم

*دوست کسی است که تو را می شناسد و علیرغم این شناخت به تو عشق می ورزد*

   


دومین سوک سوک

سه شنبه 28 شهریور 1391 نویسنده: سوک سوک |

نگه داشتن از راز کسی که خودش خبر نداره اونو میدونی خیلی سخته...

میتونی از دونستنش سو استفاده کنی ولی وجدانت اجازه نمیده...

گاهی خبیث میشی میخوای تو دلت نگه داری تا به کارت بیاد ولی خب خبیث نیستی که !!!!

من الان چند تا از این راز ها دارم خیلی سخته نگه داشتنشون...

___________

نورتن لبخندی زد و گفت: "خبرنگارها بیرون بیمارستان تقاضای مصاحبه با شما را دارندو من اطمینان دارم که تاکنون در یک مصاحبه مطبوعاتی هم شرکت نکرده اید"

الن نفسش به شماره افتاد و پرسید : " آن ها چه میخواهند؟"

نورتن گفت: "سوال اصلی آن ها این خواهد بود که تو چطور و چرا آقای اسکات را نجات دادی؟"

الن سرش را به زیر انداخت و با شرمندگی گفت : "اما من اگر فرصت کافی داشتم اول خودم را نجات میدادم"

   


اولین سوک سوووک

یکشنبه 5 شهریور 1391 نویسنده: سوک سوک |

سلاااام
چه خنده دار هیچ وقت فکر نمیکردم بخوام اینجا بنویسم


الان چی باید بنویسم؟
الان این پست محسوب میشه؟


واسه شروع خوب بود دیگه...

خیلی بهم فشار اومد...فهلا



   


آوای وحش

جمعه 6 مرداد 1391 نویسنده: سوک سوک |

باک در  چهار سال اول زندگی اش مانند سگ های اشرافی زیسته بود.

هنگامیکه انتهای طناب در دستان مردغریبه قرار گرفت با حالتی تهدیدآمیز غرید.او فقط نارضایتی خود را به مرد غریبه فهمانده بود و مغرورانه بر این باور بود که فهماندن احساسش به معنای فرمان دادن است.طناب دور گردنش محکم تر و نفس در سینه اش حبس شد...وقتی طناب دور گردنش بود انسان ها از مزیت ناعادلانه ای برخوردار می شدند.

سرشت حیوانی در وجود باک بسیار قوی شده بود اما این رشد پنهان بود.

حیله و نیرنگی که تازه در وجودش بیدار شده بود موجب کنترل و ارامش او می شد.آنقدر سرگرم سازگاری با زندگی جدید بود که به آسایش خود نمی اندیشید.

باک آن صدا را می شناخت به گونه ای برایش آشنا بود گویی قبلا آن را شنیده بود...اردوگاه خفته را پشت سر گذاشت و خاموش و بی صدا به سرعت به سمت جنگل دوید.هنگامی که به آن آوا نزدیک تر شد آهسته تر قدم برداشت...گرگ لاغر و کشیده ای را دید که پوزه اش را به آسمان گرفته و روی ران هایش نشسته بود.

پس از مدتی گرگ آهسته شروع به دویدن کرد.به سادگی نشان داد به جایی می رود و به باک فهماند که همراهش برود.

آنها دیدند که باک از چادر خارج شد اما ندیدند به محض آنکه به دنیای پر از رمز و راز جنگل پا گذاشت چه تغییراتی در او صورت گرفت.یک باره جزئی از آن دنیای وحش شد.

هنگامی که شب های بلند زمستان از راه می رسند و گرگ ها غذای خود را در دره های پایین تر دنبال می کنند شاید او را ببینید که سردسته گله است و زیر نور کمرنگ مهتاب می دود.او از هم نوعانش یک سر و گردن جلوتر می پرد و از ته گلو زوزه ای می کشد که ترانه دنیایی قدیمی تر است.

و آن ترانه گله گرگ هاست...

*این متن برای شرکت در جشنواره کتابی به اختصار میباشد.

** آوای وحش مشهورترین رمان جک لندن تویسنده آمریکایی است. این رمان در سال ۱۹۰۳ منتشر شد.

***لطفا نظرتون رو راجع به این متن بگید

****لینک صفحه  http://boronze.blogfa.com/page/festival1

 

   


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :